قافله ی عشق در راه است
واین تفسیریست که ...
فرموده اند :
کل یوما عاشورا و کل ارض کربلا
و این آغاز روایت است...
يه جايي يه وقتي يه روزي يه بنده خدايي بهم گفت كه :
چقدر خوبه كه آدم توي اين شلوغي و روزمرگي هاي زندگي واسه يه بار در روز هم كه شده بايسته !
من كه با آپ كردنم يه جورايي مي ايستم !
راستي تو چي ؟ تو با چه كاري مي ايستي ؟...
پ.ن : اين عكسم واسه همه ي اونايي كه هيچ وقت نمي ايستند ...
![]()
به كجا چنين شتابان ؟..................
(زياد فكر نكن با من و تو نيست ! گون از نسيم پرسيد....)
پ.ن: اين پست تنها به منظور يادآوري گفتگوي گون و نسيم مي باشد .
شايدم يه جورايي واسه به فكر فرو بردن تو...! نميدونم!!!
تيك...تاك!
گذر زمان مجال بودن را مي گيرد
بايست!...مي خواهم باشم ...مي خواهم بودن را تجربه كنم
اين روزها زمين هم چرخشش تندتر شده
گويي براي رسيدن به ابديت عجله دارد
وحتي...ضربان قلب من!
كدامين دست مي تواند زمان را نگاه دارد؟
كدامين فرياد"ايست" مي تواند به گوش زمان برسد؟
"زندگي" آرزوي بزرگي ست؟
يا آنقدر كوچك كه محال است؟
سالهاست به بودن مي انديشم ...باز هم...
اه...چرخش زمين تمركزم را بهم ميريزد
صداي گذر زمان ذهنم را لگد مال ميكند...
فالي مي گيرم:
حافظ از بهر تو آمد سوي اقليم وجود
قدمي نه به وداعش كه روان خواهد شد
اين روزها حافظ هم دم از رفتن مي زند!
وقت وقت رفتن است..."ماندن"سهم تو نيست(...)
فصل فصل مردن است و من هنوز سعي مي كنم
الفباي بودن را از بر كنم
ولي چه سود...؟
اين چگونه مردن تمامي ذهن مرا از آن خود كرده است
ومن در هضم آن عجيب نا توان!!!...
فصل فصل مردن است و من هنوز...
غرق در مجهولات اين سوال بي نظير!
كاش مي شد صورت مسئله را تغيير داد...
ولي افسوس معادله بس بي انتهاست و من...
هنوز در آغاز راه گم شده ام...
چي؟ مسئله چيست؟...
"بودن يا نبودن" مسئله اين است
نا توانيم را در دادگاه زندگي اعتراف مي كنم
و چه سخت است "بودن" در جايي كه...
حس كني با مُردنت دل ابري هم نمي گيرد چه رسد به...
گربه ي محل..
چه رسد به كاغذي كه سالهاست نقش "بودن" رابر آن زدم
چه رسد به قطره باراني كه شبي شيشه ي اتاقم را كوفت!
عقلم مي گويد:صورت مسئله را نابود كنم
ولي قلبم..!!!
سالهاست شكستنش مجال صحبت را از او گرفته است!
و خدا...!
اگر بگويد بمان مي مانم و با بودنم زمين را به زانو در مي آورم
تا...رهايم كند از اين نفرت از خودش ... تا رها شوم از اين
سر گيجه ي هميشگي...از چرخشش!!!...
زندگي را اگر مي شد كشت مي كشتم !
تا هي نخندد به زنده بودنم ....يا...مرده بودنم!
طفلي نمي داند خود نوعي مردن است...!
اگر مردن نبود زندگي معنا نداشت..!
ولي...اگرزندگي نبود مردن پر از معنا بود!!!
چرا؟...
چون من مي خواهم ....چون در درونم نفرتي ست كشنده كه تنها مرگ...
تنها مرگ مي تواند خاموشش كند!
نفرت از چه؟...
نفرت از امثال تو ...!نه تو!
زندگي را اگر مي شد كشت مي كشتم !
تا هي جان ندهد به نفرتم ...
شبي نا آشنا...قلبم گفت..
خاموش....!!!بگذار نفس بكشم !
و صداي غريب شكستنش سكوت نفرت انگيز درونم را شكست!
مُرد؟.....نه...!كُشت!
و مُردنش...نه...!كُشتنش! فرصت مردن را از من گرفت ...
با توام..! تواي كه فرصت داري...
مي تواني زندگي را بُكشي؟ ...
يا شبي به خوابت بيايم و بياموزمت به چگونه كشتنش؟
حتما برو خیلی با حاله امتحانش ضرری نداره مطمئن باش !
سلام دوستان منو یکی از رفیقام(نیلو) یه وبلاگ دلبر کشون ساختیم نبینی از دستت پریده!
چی؟...باشه بابا الان آدرسشو میدم :http://2darebazaaa.blogfa.com برو حال کن فقط ولی هول نشی یادت بره نظر بدیااااا
بای![]()
جير جيركي میخواند: جير جير
براي من اما ...
سي و دو حرف كافي نيست!
چه كسي خواهد ديد مردنم را بي تو ؟ گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كس ميگويد!
آن زمان كه خبر مرگ مرا ميشنوي روي خندان تو را كاشكي مي ديدم
شانه بالا زدنت را بي قيد و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد و تكان دادن سر.......
چه كسي باور كرد جنگل جان مرا عشق تو خاكستر كرد................................
ميتواني تو به من زندگاني بخشي يا بگيري از من آنچه را مي بخشي!!!
![]()
چه كسي خواهد ديد مردنم را بي تو ؟ گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كس ميگويد!
آن زمان كه خبر مرگ مرا ميشنوي روي خندان تو را كاشكي مي ديدم
شانه بالا زدنت را بي قيد و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد و تكان دادن سر.......
چه كسي باور كرد جنگل جان مرا عشق تو خاكستر كرد................................
ميتواني تو به من زندگاني بخشي يا بگيري از من آنچه را مي بخشي!!!
![]()
-چرا گرفته دلت مثل آنكه تنهايي!
-چقدر هم تنها!
-خيال مي كنم .........دچار آن رگ پنهان رنگها هستي!
-دچار يعني ؟
- عاشق
-و فكر كن كه چه تنهاست اگر كه ماهي كوچك دچار آبي درياي بي كران باشد.
-چه فكر نازك غمناكي!
-و غم تبسم پوشيده ي نگاه كياه است.
و غم اشاره ي محوي به رد وحدت اشياست!!!
اونایی که به سهراب ارادت دارن ! یه صلوات واسش بفرستین![]()
وقت رفتن است.باز همان حکایت همیشگی...پیش از آنکه با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود....
آآآآی...ای دریغ و حسرت همیشگی ...ناگهان چقدر زود دیر می شود!!!
قیصر امین پور خیلی زود رفتی !
سلام بچه ها از امروز ميخوام مطالبي از دايره المعارف بي نزاكتي رو واستون بزارم هر بار 10تا ميزارم.![]()
1.چرا تو فقط بايد تو خيابون پاهاي مردم رو ببيني؟تو شلوغي مامان رو مجبور كن بغلت كنه!![]()
2.سي دي مثل بشقاب پرنده ست. مي گي نه؟امتحان كن![]()
3.يه عالمه چيز ميشه تو لوله جارو برقي قايم كرد.![]()
4.نرده پلكان مخصوص سر خوردنه!![]()
5.هر كار بدي كه كردي بنداز تقصير هم بازي خياليت.مامان به قوه تخيل تو افتخار ميكنه!!!![]()
6.اسباب بازي هاتو بزار رو كاناپه ازشون يه كوه درست كن. ..حالا مگه ميشه كوه نوردي نكرد؟؟؟![]()
7.هر چيزي رو كه بشه برداشت ميشه پرت هم كرد!![]()
8.ياد بگير كه در توالت رو از تو قفل كني و جيغ بزني!![]()
9.يه كاري كن مامان خل بشه !اگه امروز از يه چي خوشت مياد فردا بگو ازون متنفري!![]()
10.نصفه شب مامان رو از خواب بيدار كن تا بهش نشون بدي كه ميتوني خودت از تختت بياي پايين!!!![]()
خوب اينم از 10تاي امروز اگه خووب بودن بگين تا بازم بزارم بااي تا هااي![]()
رفاقت به معنی حضور در کنار فردی دیگر نیست بلکه به معنی حضور در درون اوست....



